
حتی اگر تجهیزاتتان را بگیرند
حتی اگر تفتیش بدنیتان کردند
تک تک لباسهایتان را وارسی کنند
و شما را بی دفاع مقابل برگه امتحان بگذارند
باز هم میتوانید...!!!
- برچسب ها: تقلب، آموزش، آموزش تقلب، طنز، خنده دار، عکس طنز، عکس با حال،
یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند
رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود
نامهای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این
طور نوشته شده بود: این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه
هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما
بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض
بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ... همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام
دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا
این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود:
نامهای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون
نامه چنین بود :
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی
ام با حقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار
در آن بود دزدید.
کارمند
اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.
نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی
میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
خدای عزیزم، چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی
تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی
را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را
برداشتهاند!!...
- برچسب ها: نامه ای به خدا، طنز، داستان، داستان کوتاه، پست، نامه، دلار،
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم .
پدر
خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟
مرد جوان گفت :
- نامش
سامانتا است و در محله ما زندگی می کند .
پدر ناراحت شد . صورت در هم
کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی
با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع
چیزی به مادرت نگو .
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از
آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می
خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر
توست ! و نباید به تو بگویم .
مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش
پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو
پسر او نیستی !
- برچسب ها: طنز، داستان طنز،
تبلیغات